اخبار » مذهبی » شعر و اشعار رحلت پیامبر / دوبیتی متن نوحه و روضه رحلت پیامبر

شعر و اشعار رحلت پیامبر / دوبیتی متن نوحه و روضه رحلت پیامبر

شعر و اشعار رحلت پیامبر / دوبیتی متن نوحه و روضه رحلت پیامبر

 

کارت پستال رحلت رسول اکرم  نقاشی پیامبر عکس شهادت امام حسن تصویر پیامبر

 

بسكه از آه، دل شعله ورت مي سوزد
با تماشاي تو قلب پدرت مي سوزد

اي جگر گوشه ي من شعله مزن بر جگرم
جگرم سوخت ز بسكه جگرت مي سوزد

زودتر از همه پيش پدرت مي آيي
زودتر از همه شمع سحرت مي سوزد

بعد من هرچه بلا هست سرت مي آيد
بعدمن واي كه پا تا به سرت مي سوزد

زير پرهاي تو آرام گرفتم بابا
حيف از شعله ي در بال و پرت مي سوزد

گاه در كوچه اي از درد زمين مي افتي
گاه از ضرب كسي چشم ترت مي سوزد

گاه يك نقش به يك روي تو جا مي گيرد
گاه يك زخم به روي دگرت مي سوزد

گاه در پشت در خانه ي خود مي نالي
چشم وا مي كني و دورو برت مي سوزد

يك طرف دست تو در پاي علي مي شكند
يك طرف دختركت پشت سرت مي سوزد

از صداي تو در آن شعله علي مي فهمد
كه اگر فضه نيايد پسرت مي سوزد

حسن لطفی

********************

حس میکنم رفتار تو تغییر کرده
این روزها کردار تو تغییر کرده

هم صبح و ظهر و هم سرشب دیدن من
می آیی و گفتار تو تغییر کرده

یک فاطمه میگویی و دلشوره دارم
چون نحوه ی دیدار تو تغییر کرده

چیزی شده ای سایه ی روی سر من؟
مهمانی این بار تو تغییر کرده

چیزی شده ؟ با مرتضای من چه گفتی؟
این روزها سردار تو تغییر کرده

حس میکنم مانند یک ابر بهاری
بابای از گل بهتر من گریه داری

بابا مگرنه اینکه هستم محرم تو
هستم همیشه مونس تو همدم تو

حالا بگو دیگر چرا حالت گرفته ست
هستم شریک درد و آه و ماتم تو

بابا به قربان تو و موی سپیدت
بابا به قربان تو و قد خم تو

ای کاش می مردم نمیدیدم پدرجان
چشمان خیس و گریه های نم نم تو

میگویی از دلتنگی و دیدار مادر
ماندم چگونه تا کنم با این غم تو

سنی ندارم من یتیمی سخت باشد
بابا دعا کن دخترت خوشبخت باشد

بابا دعاکن ماتمی دیگر نبینم
بعد از تو مظلومیت حیدر نبینم

دعوا سر حق و حقوق و جانشینی
دعوا سر عمامه و منبر نبینم

بابا دعاکن مرتضی را دست بسته
مستاصل و درمانده و مضطر نبینم

بابا دعاکن در تمام طول عمرم
برسینه ی خود جای میخ در نبینم

یا لااقل در راه برگشتن به خانه
سنگ صبورم را به چشم تر نبینم

بابا برو سه ماه دیگر میرسم من
با چادرخاکی بر سر میرسم من

علیرضا خاکساری

********************

گرفته بوی شهادت شب وفاتش را
بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را

مورخان بنوشتند با سرشک یتیم
هجوم درد به سر تا سر حیاتش را

سه سال شعب ابیطالب و شکنجه و ظلم
چقدر مرگ خدیجه فسرد ذاتش را

چه سنگ ها که بر آیینهُ وجودش خورد
چه طعنه ها که ابوجهل زد صفاتش را

برای غارت جانش قریش خنجر بست
ولی خدای علی خواسته نجاتش را

دلش چو ماه شکست و دو نیم شد اما
ندید سبزی یِ باران معجزاتش را

حرا شروع رسالت غدیرخم پایان
ادا نمود تمامی یِ واجباتش را

…و بعد غیر علی هر که رفت در محراب
شنید نعرهٔ لا تقربوا الصلاتش را

میثم مؤمنی نژاد

********************

دخترم گریه ی تو پشت مرا می شکند
بیش از این گریه نکن قلب خدا می شکند

رحم کن بر دل خود آب شدی از گریه
بغض سر بسته از این حال و هوا می شکند

تا که نشکسته قدت راه برو در بر من
که پس از رفتن من دیده بلا می شکند

باز بوسیدم از این دست که زد شانه مرا
حیف یک روز کسی دست تو را می شکند

تو سیه پوش من و شهر به همدردی تو
حرمت شیر خدا را همه جا می شکند

کودکانت همه در پشت سرت می لرزند
که در خانه به یک ضربه ی پا می شکند

می دوی پشت علی تا که رهایش نکنی
ضربه ای می رسد و آینه را می شکند

بس که دنبال علی روی زمین می افتی
دل جدا سینه جدا شانه جدا می شکند
**

 

داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم
لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم

یا ایّها الرّسول بدون دعای تو
از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم

یا اینکه گوشه چشم اباالفضل تو نبود
ما از تبار حضرت سلمان نمی شدیم

بی حب خاندان تو در خانه ی کرم
جایی نداشتیم و مهمان نمی شدیم

ما امت توأیم و علی هم کنار توست
آیینه ات نبود نمایان نمی شدیم

ما پای غربت نوه هایت نشسته ایم
ور نه شبیه نم نم باران نمی شدیم

هم ناله های امشب مولای امتیم
ما سوگوار رحلت بابای امتیم

در جان مسلمین چو آذر گذاشتند
بر جان شیعیان دو برابر گذاشتند

آه از نهاد اهل ولایت بلند شد
بر سینه تا که داغ پیمبر گذاشتند

آقای من بزرگ قبیله ز داغ تو
بر روی خاک عرصه ی محشر گذاشتند

هستی گریست تا نوه هایت رسیده و
با گریه روی سینه ی تو سر گذاشتند

تو باغبان امتی و جای اجر تو
یک شاخه یاس را وسط در گذاشتند

با رفتنت مصیبت زهرا شروع شد
داغ پسر به سینه ی مادر گذاشتند

در کوچه ها غرور علی را کسی شکست
در کوچه بود فاطمه روی زمین نشست

مسعود اصلانی

*******************

از سراپای مدینه گِل غم میریزد
اشک از دیده ی غم بار حرم میریزد
از نگاه نگران، برق الم میریزد
خوب پیداست که باران ستم میریزد
آه آرامش زهراست به هم میریزد

سایه ی خنده از این گلکده کم کم برود
یا قرار است که پیغمبر اکرم برود ؟

نور از خنده لب های ترش می بارید
از گرفتاری امت به جزا میترسید
دربه در، در پی ارشاد بشر میگردید
مثل او هیچ رسولی غم و اندوه ندید

در دلم شور عجیبی ست نمیدانم چیست
در گلو بغض عجیبی ست نمیدانم چیست

دخترت زار به سر میزند ای وای دلم
در دلم غصه شرر میزند ای وای دلم
پدرم حرف سپر میزند ای وای دلم
حرف از داغ پسر میزند ای وای دلم
یک نفر آمده در میزند ای وای دلم

دل بریدن ز تو بابا بخدا آسان نیست
بعد تو واسطه ی وحی خدا با ما کیست؟

این جوان کیست که از دیدن رویش در دل
غصه داخل شده و خنده ز لب شد زائل
آه یارب شده انگار صبوری مشکل
گفت با لحن غریبانه ولی چون سائل :
با اجازه بگذارید بیایم داخل

با ادب آمد و در پیش پدر زانو زد
پرده از صورت پوشیده ی خود یک سو زد

مژده ای رحمت رحمان که سحر نزدیک است
ای رسول مدنی وقت سفر نزدیک است
شب بیچارگی نسل بشر نزدیک است
به علی هم برسان روز خطر نزدیک است
وقت آتش زدن یاس و تبر نزدیک است

پدر آماده رفتن به سماوات ولی
نگران است برای غم فردای علی

تکیه بر دست علی زد گل باغ ایجاد
نظری کرد به زهرا و دوباره افتاد
آه از سینه افلاک برآمد هیهات
به علی فاطمه را باز امانت میداد
داشت اما خبر از غصه زهرا ای داد

این همه بی کسی ای وای سرم درد گرفت
دل سرشار غم شعله ورم درد گرفت

او ز فردای حسین و حسنش داشت خبر
از خزان گشتن باغ و چمنش داشت خبر
از به آتش زدن یاسمنش داشت خبر
از غم حیدر خیبر شکنش داشت خبر
از حسین و بدن بی کفنش داشت خبر

اشک از دیده فرو ریخت و روحش پر زد
پر زد و دختر مظلومه ی او بر سر زد

**
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

*********************

از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی
فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی

یادِ خدیجه می کنی و آه می کشی
یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی

بعد از غدیر و توطئه هایِ منافقین
دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی

میخواستی سفارش حقِ علی کنی
امّا چه فایده که تو یاور نداشتی

عمری برای اینکه هدایت شوند خلق
در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی

وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم
در عرش میشنیدی و باور نداشتی

رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس
تابِ صدایِ نالۀ دختر نداشتی

مسمار داغ بود و لب از سینه برنداشت
آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی

پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا
از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی

وقتی عدو محاسن او را گرفته بود
از ره رسیدی عمّامه بر سر نداشتی

زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو
زیرا که تابِ بوسۀ حنجر نداشتی

قاسم نعمتی

******************

ملکوت نگاه بارانيت
راوي يک مدينه اندوه است
سالياني است از غم غربت
خاطر خسته‌ي تو مجروح است
**
اين اهالي ظلمت دنيا
مردمان قبيله‌ي وهمند
در سلوک هدايت و رحمت
اشتياق تو را نمي فهمند
**
ماتم اين شکنجه هاي کبود
غصه ها بي مجال پيرت کرد
سينه‌ي غرق نور و سنگ ستم
داغ چندين بلال پيرت کرد
**
بي کسي خو گرفته بود آقا
با اهالي شعب دلتنگي
مي شکستي چنان غريبانه
در حوالي شعب دلتنگي
**
ديده هر دم غروب عام الحزن
چشم باراني و پُر ابرت را
تو چه کردي در اين غريبستان
که خدا مي ستود صبرت را
**
با عمو در دل پريشانت
حس آرامش عجيبي بود
آه ديگر پس از ابوطالب
مکه زندان بي شکيبي بود
**
داغها ياس بيقرارت را
در غم خود سهيم مي کردند
مادري را به عرش مي‌ بردند
دختري را يتيم مي کردند
**
ماه عالم بگو چه آورده
به سر تو محاق خاکستر
دختر تو چقدر دلخون شد
بر سرت ريخت داغ خاکستر
**
خوب ديدي ميان اين مردم
دم به دم جوشش عواطف را
بوسه‌ي سنگ و زخم پيشانيت
غصه پر کرده بود طائف را
**
قلبتان را چقدر مي آزرد
داغدار غم اُحد بودن
زخمي از عهد بي بصيرت‌ ها
خسته از همرهان خود بودن
**
ناگهان بر تن تو گل کردند
زخمها لاله ها شقايقها
لب و دندان تو شده مجروح
آخر از لطف اين منافقها
**
چه کشيدي در آن غروبي که
تن مجروح حمزه را ديدي
دلت آقا کدام سو مي رفت
بر دلش زخم نيزه را ديدي
**
ديد خيبر که گفتي آزاده
آب را بر کسي نمي بندد
گرچه از فرقه‌ي يهودي ها
به اسيران کسي نمي خندد
**
همه ديدند روز خندق هم
رحم و آزادگي شعارت بود
در مرام تو پيکر کشته
ايمن از غارت و جسارت بود
**
بر سر و سينه و گلوي حسين
بوسه هايت چقدر معروف است
روضه خوان را ببخش آقا جان
روضه از اين به بعد مکشوف است
**
با تماشاي قد و بالايش
از نگاه تو آرزو مي ريخت
آه ، ناگاه اگر زمين مي خورد
آسمان بر سرت فرو مي ريخت

 

جنجالی نیوز
**
پيش چشمت محاصره کردند
پيکر ماه بي پناهت را
خوب تکريم کرد امت تو
نيزه در نيزه بوسه گاهت را
**
زينت شانه هاي تو حالا
شده پامال نعل مرکب ها
آيه آيه، ورق ورق، پرپر
ارباً اربا، مقطع الأعضا
**
سر خورشيد غرق خونت را
روي نيزه ببين چهل منزل
بارش سنگ ها چه خواهد کرد
با لبي نازنين چهل منزل
**
خون او خون تازه اي جوشاند
در رگ دين و مکتبت آقا
تا ابد شور نهضتش باقي‌ست
تا ابد کُلّ يومٍ عاشورا

یوسف رحیمی

*******************

آمدی با تجلّی توحید
به زمین آوری شرافت را
ببری از میان این مردم
غفلت و کفر و جاهلیت را
**
ولی افسوس عدّه ای بودند
غرق در ظلمت و تباهی ها
در حضور زلال تو حتّی
پی مال و مقام خواهی ها
**
سال ها در کنار تو امّا
دلشان از تب تو عاری بود
چیزی از نور تو نفهمیدند
کار آن ها سیاهکاری بود
**
در دل این اهالی ظلمت
کاش یک جلوه نور ایمان بود
بین دل های سخت و سنگیِ‌شان
اثری از رسوخ قرآن بود
**
چه به روز دل تو آورده
غفلت نا تمام این مردم
در دل تو قرار ماندن نیست
خسته ای از مرام این مردم
**
آخرین روزها خودت دیدی
فتنه ای سهمگین رقم می خورد
و شکوه سپاه پر شورت
باز با خدعه ها به هم می خورد
**
پیش چشمان گریه پوشت باز
بیرق ظلم را علم کردند
ساحتت را به تهمت هذیان
چه وقیحانه متهم کردند
**
لحظه های وداع تو افسوس
دل نداده کسی به زمزمه ات
یک جهان راز و یک جهان غم داشت
خنده ی گریه پوش فاطمه ات
**
بعد تو در میان اصحابت
چه می آید به روز سیره ی تو
می روی و غریب تر از پیش
بین نامردمان عشیره ی تو
**
خوش به حال ستارگانی که
با طلوع تو رو سپید شدند
از تب فتنه در امان ماندند
در رکاب شما شهید شدند
**
می روی و در این غریبستان
بی تو دق می کنند سلمان ها
دست های علی و زخم طناب
وای از این ظاهراً مسلمان ها
**
راه توحیدی ولایت را
همگی سد شدند بعد از تو
جز علی و فدائیان علی
همه مرتد شدند بعد از تو
**
حیف خورشید من به این زودی
حرف هایت ز یاد می رفت و …
در کنار سقیفه ی ظلمت
هستی تو به باد می رفت و …
**
شاهدی این همه مصیبت را
این غم و درد بی نهایت را
آه اما کسی نمی شنود
غربت سرخ ناله هایت را:
**
چه شده از بهشت روشن من
این چنین بوی دود می آید
از افق های چشم مهتابم
ناله هایی کبود می آید
**
این همان کوثر است ای مردم
پس چه شد حرمت ذوی القربی
آه آیا درست می بینم
آتش و بال چادر زهرا
**
آه تنها سه روز بعد از من
اجر من را چه خوب ادا کردید
بر سر یاس دامن یاسین
بین دیوار و در چه آوردید
**
غربت تو هنوز هم جاری‌ست
قصّه ی تلخ خواب این مردم
منتظر در غروب بی یاری ‌ست
سال ها آفتاب این مردم

یوسف رحیمی

*******************

در ماتم فراق پدر گریه میکنم
همراه شمس و نجم و قمرگریه میکنم

شب ها و روزها زغمش مویه میکنم
تا آخرین توان بصر گریه میکنم

خواب شبانه ازسر زهرا پریده است
مانند شمع تا به سحر گریه میکنم

داغی عظیم دیده ام ای مردمان شهر
با لحن جانگدازی اگر,گریه میکنم

پیغمبر طوایف اهل بکاء شدم
قدر تمام اشک بشر گریه میکنم

خشکد اگر که چشمه ی اشکم دوباره من
با دیده های سرخ جگر گریه میکنم

وحید قاسمی

******************

کم گریه کن که گریه امانت بریده است
گویا که وقت رفتن بابا رسیده است

حق داری از غمش به سرو سینه می زنی
چون مثل او کسی به دو عالم ندیده است

در روز آخرش چه شده این چنین نبی
جز اهل بیت تو زهمه دل بریده است

بر روی سینه اش حسنین ناله می زنند
اشکش بر ای هر دو زغم ها چکیده است

برگو که مرتضی چه شنیده کنار او
رنگش چنین زطرح مسائل پریده است

اینجا همه برای شما گریه می کنند
چون از سقیفه بوی جسارت وزیده است

این روزها به پشت در خانه ات مرو
گویا عدو که نقشه ی قتلت کشیده است

جان حسین و جان حسن جان مرتضی
کم گریه کن که گریه امانت بریده است

کمال مؤمنی

*******************

رفتي و بي تو راحتي از ما گريخته
شادي ز قلب فاطمه بابا گريخته

امّت دگر ز خانه ما پا کشيده اند
چندان که خنده از لب زهرا گريخته

وضع مدينه هم ز خيانت عوض شده است
آن عطر مهر و عاطفه زين جا گريخته

زخم زبان زنند به ما جاي تسليت
از اين گروه روح تسلّا گريخته

همسايگان ز گريه مرا سرزنش کنند
شادي ز ما و رحم از اين ها گريخته

حتي بِلال هم به علي سر نمي زند
او هم ز سوء واقعه گويا گريخته

لطفا نظر خود را برای دوستانتان بنویسید

نوشتن دیدگاه

پنج × 3 =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز