اخبار » مذهبی » شعر و اشعار شهادت امام حسن مجتبی / پیام های تسلیت شهادت امام حسن

شعر و اشعار شهادت امام حسن مجتبی / پیام های تسلیت شهادت امام حسن

شعر و اشعار شهادت امام حسن مجتبی / پیام های تسلیت شهادت امام حسن

عکس قبر امام حسن مجتبی عکس امام حسن مجتبی عکس نوشته شهادت امام حسن مجتبی عکس شهادت امام حسن مجتبی متن شهادت امام حسن مجتبی عکس حرم امام حسن مجتبی عکس نوشته امام حسن عکس امام حسن واقعی

وقتی که در عزای شما گریه می کنم

همواره با خدای شما گریه می کنم
با هر قدم به کوچه ی باریک شهرتان

در بین کربلای شما گریه می کنم
زخم زبان و کوچه و سیلی و گوشوار

با درد ماجرای شما گریه می کنم
اندازه ی دوماهِ حسین این یکی دو شب

آقا فقط برای شما گریه می کنم
اما نه ، با کیومک حسینی که گفته ای

هم ناله با نوای شما گریه می کنم
من خمس یک دهه غم و اندوه و آه را

بر رزم بچه های شما گریه می کنم
حتمی بود که فاطه در روضه می رسد

وقتی که پا به پای شما گریه می کنم
بر آن مزار خاکی و بی سایبانتان

بر غربت سرای شما گریه می کنم

 

 

 
اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد

طشتی از خون دل خویش برابر دارد
چشمهایش به در و منتظر آمدنیست

زیر لب زمزمه مادر مادر دارد
جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست

داغ ارثی ست که در سینه مکرر دارد
زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر

یادگاریست که از کینه همسر درد
پیش چشمش که توانسته بروی منبر….

….رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟
لحظه های سفرش در بغلش می گیرد

چادری را که بوی یاس معطر دارد
آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ

مادرش روی زمین لاله پرپر دارد
گفت با گریه حسین جان… تو دگر گریه مکن

که حسن میرود و سایه خواهر دارد
آه… لایوم کیوم تو که در صحرا کیست

جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد

 

 

 
خدا کند که دروغی بزرگ باشد این

من اعتماد ندارم به حرف طالع بین
نشسته اند کمان های بیوه آماده

گرفته اند کمین تیرهای چله نشین
دوباره کوچه دوباره کسی ز اهل کساء

دوباره فتنه ی شیطان دوباره غصب زمین
و باز شد دهن یاوه ای و حرفی زد

و پخش شد همه جا بوی غُدّه ای چرکین
و این هم از برکات حضور یک زن بود

زنی که شوهر خود را نمیکند تمکین
جنازه نیست، نمرده است، زنده است، چرا؟

برای این که امام است و بس، برای همین
برای این که نفس می کشد بدون هوا

برای این که قدم می زند بدون زمین
چقدر جای رطب ها و جای او خالی ست؟

کنار دست پر از هیچ سفره ی مسکین
به عزت و شرف لا اله الا الله

به خیر ختم نشد این مراسم تدفین
عزیز کرده ی یعقوب، غارت گرگ است

قسم به سوره ی یوسف قسم به بنیامین

 

 
خدا به طالع تان مُهر پادشاهي زد

به سينه ي احدي دست رد نخواهي زد
در آسمان سخاوت يگانه خورشيدي

تمام زندگي ات را سه بار بخشيدي
گدا ز كوي تو هرگز نرفته ناراضي

عزيز فاطمه! ازبسكه دست و دل بازي
مدينه شاهد حرفم : فقير سرگشته

هميشه دست پر از محضر تو برگشته
به لطف خنده تان شام غم سحر گردد

نشد كه سائل تان نا اميد برگردد
خدا به شهد لبت مزه ي رطب داده

كريم آل محمد تو را لقب داده
تبسم نمكينت چقدر شيرين است

دواي درد يتيم و فقير و مسكين است
خوشا به حال گدايي كه چون شما دارد

در اين حرم چقدر او برو بيا دارد
به هر مسافر بي سر پناه جا دادي

به دست عاطفه حتي به سگ غذا دادي
گره گشايي ات از كار خَلق،ارث علي است

مقام اولي جود و بخششت ازلي است
به حج خانه ي دلبر چه ساده مي رفتي

همه سواره ولي تو، پياده مي رفتي
شما ز بسكه كريم و گره گشا بودي

دل كوير به فكر پياده ها بودي
امام رأفت دوران بي مرامي ها

نشسته اي سر يك سفره با جذامي ها
خيال كن كه منم يك جذامي ام آقا

نيازمند نگاه و سلامي ام آقا
چقدر مثل علي از زمانه رنجيدي

سلام داده، جواب سلام نشنيدي
امام برهه ي تزويرهاي بسياري

به وقت رفتن مسجد، زره به تن داري
كريم شهر مدينه غريب افتادم

به جان مادرت آقا، برس به فريادم
خودت غريبي و با دردم آشنا هستي

رفيق واقعي روزهاي بي دستي
قسم به حُرمت اين ماه حق نگاهي كن

به دست خالي اين مستحق نگاهي كن
بگير دست مرا ، دست بسته ام آقا

ضرر زدم به خودم، ورشكسته ام آقا
دل از حساب قنوت تو سود مي گيرد

دعاي دست رحيمت چه زود مي گيرد!
براي مدح تو گويند شعر احساسي

به واژه هاي «در» و«ميخ» و«كوچه» حساسي
چه شد غرور تو آقا شكست در كوچه

بگير دست مرا با خودت ببر كوچه
چه شد كه بغض گلوگير گوشه گيرت كرد

كدام حادثه اين گونه زود پيرت كرد
چگونه اين همه غم در دل شما جا شد

بگو كه عاقبت آن گوشواره پيدا شد؟

 

 
گل ها به عطر عود تنت گیر می دهند

پروانه ها به سوختنت گیر می دهند
منبر ندیده های نماز خلیفه ها

حتی به شیوه ی سخنت گیر می دهند
دیروز اگر به صلح شما گیر داده اند

امروز هم به سینه زنت گیر می دهند
زهرا! چرا همیشه در این کوچه های تنگ

غم ها به خنده ی حسنت گیر می دهند؟
اصلاً فدک بهانه ی شان بود ای غریب

بی برگه هم به رد شدنت گیر می دهند
ای یوسف مدینه چرا جای پیرهن

با تیرو تیغ بر کفنت گیر می دهند؟
این چند تیر مانده دگر قسمت تو نیست

وقتش به پاره های تنت گیر می دهند

لطفا نظر خود را برای دوستانتان بنویسید

نوشتن دیدگاه

چهارده + 9 =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز