اخبار » سرگرمی » داستان پری دریایی

داستان پری دریایی

قصه زیبا و داستان حکایت خواندنی پری دریایی برای کودکان با بیانی زیبا

 

 

خواندن داستان برای کودکان از انواع سرگرمی ها جالب است و شما می توانید داستان های آموزنده و شیرین را برای کودکتان تهیه کنید و این داستان ها را در ساعاتی روز و یا به عنوان قصه شب برای فرزندتان بخوانید. داستان پری دریایی یکی از انواع داستان های محبوب و پرطرفدار برای کودکان است که این داستان زیبا حکایتی شیرین دارد.

داستان پری دریایی حکایت شیرین زندگی یک پری دریایی است که آرزو دارد انسان شود یک روز که این پری دریایی زیبا در سطح دریا مشغول شنا کردن شاهزاده ای را می بیند که عاشق او می شود و بعد از پشت سر گذاشتن اتفاق های مختلف سرانجام پری دریایی و شاهزاده زندگی خوبی را در کنار هم آغاز می کنند. در ادامه داستان پری دریایی برای کودکان را قرار داده ایم که امیدواریم بچه های عزیز از شنیدن این داستان نهایت لذت را ببرند.

 

در دنیای پری دریایی در یک دریای بزرگ پادشاهی با هفت دخترش زندگی میکرد.

 

همه ی دخترها بزرگ بودند  پادشاه به آخرین دخترش که ۱۶ سالش بود اجازه رفتن به روی آب را نمی داد ولی اریل همان دختر آخر پادشاه که عاشق وسایل انسان ها بود دور از چشم پدر به روی آب می رفت و وسایل باقی مانده از انسان ها را جمع میکرد.

یک شب که اریل تنها روی آب رفته بود قایقی را دید که پسری جوان و زیبا در آن نشسته بود . اریل با دیدن آن پسر عاشقش شد! همینطور خیره داشت نگاهش میکرد که ناگهان طوفان شد و آن پسر از کشتی پرت شد و بیهوش در آب افتاد.
اریل با یک حرکت ناگهانی او را از غرق شدن نجات داد و تا ساحل او را برد. نزدیک های صبح بود که آن ها به ساحل رسیدند اما پسر هنوز بیهوش بود.

 

با آمدن یک نفر اریل خودش را  پشت صخره ای مخفی کرد و بعد هم به دریا برگشت. کسی که پسر بیهوش را پیدا کرده بود خدمتکار پادشاه بود و آن پسرک بیهوش هم شاهزاده ای جوان و زیبا بود که متوجه نشد چه کسی او را نجات داده است!
اریل زیبای ما هر شب  مخفیانه به دیدن شاهزاده جوان می آمد و از دور او را می دید و می رفت. روزی پدر اریل تمام وسایلی را که اریل از انسان ها جمع کرده بود را در آب ریخت. اریل خیلی ناراحت شد و ناراحتی اش را با دو ماهی که از دوستانش بودند در میان گذاشت. آن ها آدرس جادوگر دریا را به او دادند.

 

اریل پیش جادوگر رفت و گفت که دوست دارم انسان شوم. جادوگر گفت: من صدایت را می گیرم و صدای خودم را به تو می دهم و در عوض به تو پا میدهم که مثل انسان ها راه بروی اریل قبول کرد و انسان شد دوستانش او را به ساحل دریا بردند. شاهزاده داشت قدم میزد ناگهان اریل را دید و به او گفت: من تو را اصلا ندیده ام تو چه کسی هستی ؟ اریل که نمیتوانست با شاهزاده حرف بزند فقط اورا نگاه میکرد! شاهزاده او را به قصر برد و به خدمتکارها گفت که لباس نو تنش کنند چون فکر میکرد دختر فقیری است!

 

چند روز گذشت شاهزاده روز به روز داشت بیشتر عاشق اریل میشد.جادوگر چون میدید که اریل میخواهد زن شاهزاده شود به او حسودی کرد و خودش را به شکل آدم در آورد تا آن ها را از هم جدا کند. شبی که شاهزاده داشت نی میزد ناگهان صدایی شنید. از دور یک شاهزاده خانم دید ولی نمیدانست که او همان جادوگر است تا به او نگاه کرد نور گردنبندی که در گردن جادوگر بود چشمانش را خیره کرد و باعث شد که شاهزاده عاشق جادوگر شود و اریل را فراموش کند.

وقتی اریل ماجرای عاشق شدن شاهزاده را فهمید خیلی ناراحت شد و یادش آمد که جادوگر به او گفته بود که غروب روز سوم اریل تبدیل به پری دریایی میشود.

 

کم کم داشت غروب روز سوم می رسید . اریل از دوستانش خواست که اورا به کشتی برسانند.  وقتی به کشتی رسید از پرنده ی دریایی خواست که  گردنبند عروس ( همان جادوگر) را از گردنش بیرون بیاورد و به اریل بدهد تا صدایش را  از جادوگر پس بگیرد. وقتی پرنده اینکار را کرد و شاهزاده متوجه نیرنگ جادوگر شد عروسی به هم خورد و جادوگر از بین رفت.
سپس پدر اریل که عصایی جادویی داشت وقتی اشتیاق دخترش به انسان شدن را دید او را تبدیل به  انسان کرد.

 

چند روز بعد اریل با شاهزاده ازدواج کرد و آن ها به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.

لطفا نظر خود را برای دوستانتان بنویسید

نوشتن دیدگاه

یک × 2 =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز